تبليغاتX
روزنامه نگار
۳۰ نکته کلیدی از وصیت نامه یک سردار شهید
آیا در وصیت نامه شهدا تفکر کرده ایم. بسیاری از وصیت نامه های شهدای گران قدر در حقیقت منشور زندگی است. سردار شهید «محمدعلی مهرداد آیسک» مسئول واحد نیروی انسانی تیپ ۶۱ محرم سپاه پاسداران که در عملیات کربلای ۵ به خیل شهدا پیوست، در وصیت نامه ای عرفانی به نکته های مهم و کلیدی اشاره می کند. سوره ملک آغاز این وصیت است و شهادت به وحدانیت خدا و رسولش و ولایت مولاعلی و ۱۱ نور پاک ادامه این پیام است. حیات انسان و انگیزه بقای او، انتظار فرج، رستاخیز قیامت و دوباره زنده شدن و دریافت پاداش یا کیفر اعمال خوب و بد، گواهی به نایب برحق مهدی بودن خمینی کبیر و سپاس بی پایان خداوند سرآغاز این وصیت است. او ناامید شدن از رحمت واسعه الهی را گناهی بزرگ می داند و پیشه کردن تقوای الهی، نظم در کارها، دوری از گناهان کبیره، غنیمت شمردن وقت و به یاد خدا بودن، انس با خدا از راه عبادت، کسب معنویت و فضیلت، کسب معانی اخلاق و مکارم اخلاق را توصیه می کند. به پاسداران هم توصیه های ارزنده ای دارد: پاسداری از خود و شرافت اسلامی و انسانی، رهایی از شر جنود ابلیس، مبارزه با نفس اماره، تاسی به سیره امام حسین(ع)، داشتن اخلاق اسلامی، برخورد خوب با مردم، برخورد توأم با خضوع و خشوع با آحاد مردم، پیروی از اسلام فقاهتی و روحانیان مبارز، دوری از تعصبات و حساسیت های بی مورد، حفظ اصالت حقیقی پاسدار اسلامی، متجلی کردن معیارهای اصیل یک پاسدار اسلام در وجود خود. او تصریح دارد: مبادا غرق مادیات و راحت طلبی ها شوید، آرزوهای دور و دراز نداشته باشید. قناعت کردن، مشورت و انس با قرآن را هم جدی بگیرید. این شهید والامقام ادعیه را دریای مواج معنویات می داند و از همگان می خواهد سرمایه های معنوی مکتب تشیع را بیشتر بخوانند و از توسل غافل نشوند. به گفته او لباس تقوا حصاری است که شرافت انسانی را حفظ می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط مدیر وبلاگ |

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17403 ، تاريخ انتشار 880810

جمیلی-شهدا، چراغ های فروزان بر سر راه ما خاکیان هستند. آن ها رفتند تا با خون گرمشان نهال اسلام را آبیاری کنند و با انوار پرفروغ و روشنی بخششان راه و رسم صحیح زندگی را به ما بیاموزند. آن چه در پی می آید نمونه های کوچکی است از هزاران خاطره و حرف های ماندگار شاهدان قدسی استان های خراسان که امیدوارم چراغ راهمان باشد.

استفاده شخصی
مادر شهید «حسن ستوده» نقل می کند: آن روز می خواستیم به عروسی دختر خواهرم برویم، برف آمده بود و هوا خیلی سرد بود. اتفاقا حسن آقا همان روز برای انجام کار اداری با ماشین سپاه آمده بود. به او گفتم: می خواهیم به عروسی برویم، هوا خیلی سرد است اگر می توانی ما را برسان. او گفت: مادرجان، این ماشین بیت المال است و من حق استفاده شخصی از آن را ندارم.

به فکر دیگران بودن
همسر شهید حسین گلی می گوید: پول قند کوپنی ما ۱۲ تومان بود ولی پول نداشتیم. به حسین می گفتم که شرایط خیلی سخت است با این دو بچه، اما او فقط به جبهه ها و فرمان امام(ره) فکر می کرد، یادم نمی رود که قرار بود ۲ روز دیگر اعزام شود و پشت بام خانه باید گل اندود می شد با عجله کار می کرد و مقدمات را فراهم کرد ولی روز آخر گفت: امروز بام خانه را گل نمی کنیم وقتی علت را پرسیدم، گفت: خانه علیرضا عربی (سردار شهید) واجب تر است او الان در جبهه است و باید کار خانه اش را تمام کنم.

ساعت اداری
معلم شهید محمد جوادی، انسانی وارسته و متعهد بود که در ساعت کاری هرگز کم نمی گذاشت. او حتی حضور در مراسم تشییع پیکر شهدا را با مسئولان آموزش و پرورش هماهنگ می کرد و راضی نبود به دلیل انجام امور دیگر از کار اداری بزند. او حتی ۲۰ دقیقه تاخیر حضورش در مدرسه را به اطلاع مدیر آموزش و پرورش می رساند و ساعت اداری را هم حق الناس و بیت المال می دانست.

عکس یادگاری
مادر شهید محمدرضا نظافت یزدی نقل می کند: محمدرضا آلبوم عکس هایش را نگاه می کرد. چند عکس را برداشت و دوید بیرون؛ گفتم می خواهی چه کار کنی؟ گفت: به این نتیجه رسیدم که شاید چون علاقه ام به عکس هایم زیاد است، شهید نمی شوم. می خواهم این علاقه را به کلی از بین ببرم. آن روز محمدرضا زیباترین عکس های دوران جوانی اش را از بین برد تا دیگر ذره ای متعلق به دلش نباشد.

النگوی هزارتومانی
مادر شهید محمدرضا مهدی زاده طوسی نقل می کند: وقتی فرزند محمدرضا به دنیا آمد یک النگو به مبلغ هزار تومان خریدیم. وقتی النگو را درآوردیم که به دست بچه اش کنیم او ناراحت شد و گفت: الان زمان جنگ است، شما هزار تومان به یک النگو داده اید، این پول را می بردید به صندوق قرض الحسنه می دادید تا مردم نیازمند از آن استفاده کنند.

اهمیت حق الناس
حق الناس موضوعی است که بر و بچه های جنگ خیلی به آن توجه داشتند. شهید غلامعلی تقوایی از افرادی بود که در دست نوشته ای حتی به جزئی ترین بدهی اش که مربوط به تعمیر دوچرخه اش بود، اشاره می کند. او در این متن با امضای خودش از بدهی ۳ یا ۴ تومانی به دوچرخه سازی در شهر فردوس خبر می دهد.

اهمیت نماز
همسر شهید سیدعلیرضا عصمتی نقل می کند: در طول زندگی مشترکمان با شهید یک روز نماز صبحمان قضا شد و خواب ماندیم. همسرم برای نماز به اتاق دیگر رفت ولی بیرون نیامد. وارد اتاق که شدم دیدم در حال سجده می گرید و استغفار می کند و می گوید: خدایا همین بار مرا ببخش، دیگر نمازم قضا نمی شود. سرش را که از سجده برداشت به پیشانی اش می زد و اشک می ریخت.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:14 توسط مدیر وبلاگ |

 
  کاش هرشش پسرم شهید می شدند
صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17403 ، تاريخ انتشار 880810

این روزها شهرها و روستاهای خراسان بوی شاهدان قدسی را می دهد. بوی عطر سرداران و هزاران شهید گلگون کفن که امنیت امروز جامعه ما مرهون فداکاری آنان است.

در کوچه پس کوچه های شهرها و روستاهای این خطه، خاندان معظم شاهد مایه خیر و برکت و افتخار هستند. برای گفت وگو با والده مکرمه سردار شهید «علیرضا عربی» و جهادگر شهید «حسن رضا عربی» و آزاده سرافراز دفاع مقدس «غلامرضا عربی» به حضور سرکار خانم «ماندگار براقی» می رسم، مادری تنها از خانواده‌ای رنج کشیده و روستایی با ۶پسر. پسر بزرگش فرمانده قرارگاه تاکتیکی حاج عمران بود و فرمانده محور عملیاتی تیپ ویژه شهدا که او را «ابوفاضل» نام نهاده بودند.

پسر دیگرش «حسن رضا» جهادگر و راننده آمبولانس و فرمانده اورژانس بهداری لشکر ۲۱ امام رضا(ع) بود. غلامرضا هم اهل جبهه بود و دراین راه پس از آن که به اسارت گرفته شد، ۷سال در زندان بعثیان شکنجه های سخت و طاقت فرسا را تحمل کرد و جانباز شد.

وقتی با خانم ماندگار براقی هم کلام می شوم، با روحیه ای بالا می گوید: خدا را شاکرم که مادر شهید هستم و می توانم تا حدودی سرم را جلوی بی بی دو عالم حضرت زهرا(س) بلند کنم. افتخارم این است که مادر شهیدم. به من می گفتند مادر بچه ها. آخرمن شش پسر داشتم. همه را فرستادم جبهه. پسر بزرگم علیرضا بود که در جبهه به او می گفتند «ابوفاضل». پسر دیگرم «غلامرضا» درعملیات خیبر اسیر شد. چون علیرضا نمی خواست عراقی ها بفهمند که آن «عربی» اسیر، با این «عربی» فرمانده نسبتی دارد، برایش لقب گذاشته بودند و صدایش می زدند «ابوفاضل». همه پسرهایم، جان فدای پسرهای فاطمه (س) بودند.

ابوفاضل میاندار هیئت بود و جلوی هیئت چاووشی می کرد. حسن رضا هم که در عملیات خیبر شهید شد، قبل از انقلاب جلوی حرم امام رضا(ع) کتاب نوحه می فروخت؛ بعدش پاسدار شد و رفت جبهه. چند بار هم مجروح شد. راننده آمبولانس بود و آخرش به دیدار حق شتافت.

پسرهای دیگرم هم، همه پاسدار انقلاب بوده و هستند. «ماندگار براقی» شیرزن ۷۶ساله اهل شهر آیسک از توابع خراسان جنوبی که امروز مجاور آقا امام رضا(ع) است، می گوید: در راز و نیازهای خود با بی بی فاطمه زهرا(س) می گویم، چرا همه پسرهایم شهید نشدند. موقع جنگ که بود از این شش پسر، یکی می رفت، یکی می آمد. دو تا می رفت، یکی می آمد. گاهی پنج نفرشان باهم جبهه بودند. حسن که شهید شد، غلامرضا هم اسیر شد، شوهرم دلش به ابوفاضل خوش بود. وقتی ابوفاضل شهید شد، کمرش شکست، «استاد میرزا» بعد از شهادت او حال و حوصله ای نداشت، نه شعری می گفت و نه کفاشی می کرد.

سردار شهید ابوفاضل
او درباره فرزند بزرگش «علیرضا» از سرداران شهید استان و فرمانده محور عملیاتی تیپ ویژه شهدا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) می گوید: شب تولد شهید با شب های احیا مصادف شده بود، از پدرش پرسیدم، اسم بچه را چه می گذارید؟ ایشان گفتند: اسم پسرم را علی می گذارم. بچه وقتی به دنیا آمد لبخندی بر لب داشت که همه تعجب کرده بودند.

علیرضا متولد شب پنجم خرداد ۱۳۳۳ در «آیسک» بود؛ آن روزها آیسک روستایی بود در ۲۴کیلومتری فردوس. اولین فرزند خانواده بود که زنده مانده بود. در شرایطی که با وجود فقر و نداری، اعتماد و ایمان، پایه های اصلی زندگی شرافتمندانه این خانواده بود، رشد کرد و مردانگی و بزرگی آموخت. قرآن را هم در مکتب خانه مرحوم آخوند کربلایی محمدجوان آموخت و وارد دبستان شد.

این مادر فداکار می گوید:پسرم دوره ابتدایی را در مدرسه شهاب (جلال آل احمد) در آیسک آغاز کرد و برای تامین مخارج زندگی، ترک تحصیل کرد و در نوجوانی کمک حال پدر بود. در ۲۰سالگی هم به خدمت زیر پرچم رفت و در سربازی بارها در دفاع از سربازان با افسران مافوق درگیر شد و به همین علت از پادگان تربت حیدریه به پیرانشهر در استان کردستان تبعید شد. علیرضا وقتی از سربازی برگشت، ازدواج کرد که ثمره آن ۳دختر و یک پسر بود. وقتی نام آیت ا... خمینی (ره) بر زبان ها افتاد، علیرضا به مطالعه رساله امام (ره) و کتاب های سیاسی پرداخت. ماندگار براقی می افزاید: بین سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ مبارزه علنی خود را علیه رژیم با پخش عکس ها و اعلامیه های حضرت امام و شرکت در جلسه ها و تظاهرات آغاز کرد. به همراه دوستان جوانش، هیئت علی اصغر را در آیسک تاسیس کرد که همین هیئت، به کانون مبارزه با طاغوت و افشاگری علیه حزب رستاخیز تبدیل شد.

علیرضا از جمله عوامل اصلی راه اندازی راه پیمایی و مسلح کردن مردم در شهرستان فردوس بود.

او در کارگاه جوشکاری خود، شب ها تا دیروقت شمشیر می ساخت و صبح در میان تظاهرکنندگان توزیع می کرد.

به گفته او علیرضا در همین سال ها، شب های ماه رمضان به مناجات و قرائت دعای سحر می پرداخت و اذان می گفت. میان دار هیئت بود و جلوی دسته های عزاداری چاووشی می کرد و با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فردوس، جزو اولین کسانی بود که لباس سبز پاسداری پوشید. وی در سال های اول پیروزی انقلاب، نمایندگی دادستانی و کمیته امداد را در منطقه روستایی برعهده داشت.

سردار شهید علیرضا عربی، مدتی به عنوان محافظ نماینده مردم فردوس و طبس در مجلس شورای اسلامی - مرحوم حجت الاسلام حاج اسماعیل فردوسی پور- انجام وظیفه می کرد که با شروع تجاوز نظامی حزب بعث عراق به ایران و آغاز جنگ، در ماه های نخست جنگ خود را به اهواز رساند و در منطقه دب حردان، حمیدیه، هویزه و سوسنگرد با شهید چمران همکاری و درعملیات شکست محاصره آبادان شرکت کرد.

این شهید عزیز با توجه به خلوص، تقوا و شجاعت وصف ناپذیرش، به سرعت به رده های فرماندهی رسید و از آن جا که یکی از برادرانش در عملیات خیبر اسیر شده بود، برای این که دشمن از ارتباط فامیلی بین آن ها مطلع نشود، هم رزمانش در جبهه با توجه به شجاعت و دلاوری اش او را «ابوفاضل» یا «برادر عرب» صدا می زدند. ابوفاضل در بیشتر عملیات ها به عنوان فرمانده شرکت می کرد. از آن جمله فرماندهی خط ابوشهاب، فرماندهی گردان نازعات از تیپ ۲۱ امام رضا(ع) و واحد طرح و عملیات لشکر ویژه شهدا را عهده دار بود.

ابوفاضل یکی از یاران و فرماندهان مورد اعتماد سردار بزرگ سپاه اسلام شهید «محمود کاوه» بود. به طوری که، هنگامی که کاوه در منطقه حاج عمران مجروح شد، بلافاصله به وسیله تلگراف از ابوفاضل که در مرخصی به سر می برد، خواسته شد که در خط مقدم حضور پیدا کند.

علیرضا پس از رسیدن تلگراف، بی درنگ درحالی که هنوز سه روز از مرخصی بیست روزه اش را گذرانده بود،عازم کردستان شد و به محض رسیدن، کار شناسایی را آغاز کرد و همان شب یعنی در ۲۲مرداد ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و سینه به شهادت رسید.

مادرش می گوید: وقتی جنازه اش به فردوس منتقل شد همسرش برای به دنیاآوردن آخرین فرزندش، در بیمارستان بستری بود.

ماندگار براقی، مادر ۲شهید و یک آزاده، در بیان خاطراتش از سردار شهید علیرضا عربی می گوید: شب عروسی شهید، اقوام وخویشان اصرار داشتند که مراسم را در سه شب بگیرند، ولی ایشان قبول نکرد و گفت باید مراسم عروسی در یک شب انجام شود و همگی بیایند در همین جا شام بخورند تا هم دردسر ما کمتر باشد و هم صرفه جویی شود. بعد مجلس ساده ای را در یک شب گرفتیم. ایشان و همسرشان با مهریه ای بسیار ساده ازدواج کردند.

خاطره مشارکت این شهید بزرگوار در راه پیمایی های ایام پیروزی انقلاب نیز شنیدنی است مادر این شهید می گوید: چون شهید دکان جوشکاری داشت، تعدادی شمشیر درست کرده بود و به دست مردم داده بود. او می گفت: حال که ماموران رژیم اسلحه دارند ما هم باید اسلحه داشته باشیم تا با آن ها مبارزه کنیم.

قصه اهدای دست
زمان ریاست جمهوری حضرت آیت ا... خامنه ای، شهید عربی از این که آقا از ناحیه دستشان مشکل داشتند خیلی ناراحت بود. به همین دلیل به چند دکتر مراجعه کرده بود که اگر ممکن باشد دست خودش را به آقا هدیه کند. علیرضا حتی نامه ای به دفتر ریاست جمهوری نوشت مبنی بر این که حاضر است دست خود را به آقا هدیه کند (در تیرماه سال ۶۰ رهبر معظم انقلاب که در آن زمان رئیس جمهور بودند، در یکی از مساجد تهران هنگام سخنرانی بر اثر انفجار یک بمب کوچک که به شکل نوار داخل ضبط کار گذاشته شده بود، دچار قطع عصب دست راست شدند)شهید (علیرضا عربی) تازه در تاریخ تیرماه ۱۳۶۰ از جبهه های حق علیه باطل با بدنی پر از ترکش و بازویی تیرخورده برای گذراندن دوران نقاهت به پشت جبهه منتقل شده بود. او پس از ملاقات با دکترهای متخصص پیوند در بیمارستان های مهم تهران و زمینه سازی برای پیوند عصب خود به دست مبارک رئیس جمهور، نامه ای به دفتر ریاست محترم جمهوری ارسال و تقاضا کرد که با این درخواست موافقت شود.

عین نامه به این شرح است:

باسمه تعالی خدمت با شرافت برادر مهربان و از چشم بهترم ریاست جمهوری اسلامی ایران آقای سیدعلی خامنه‌ای. دام ظله العالی.سلام عرض می کنم، امیدوارم حال مبارک شما خوب و خوش باشد. برادرجان در بین مردم شایعه است در حادثه انفجار بمب ساعتی، کارآیی دست شما تقلیل پیدا کرده است و من از شنیدن آن بسیار متاثر شده و از شما برادر عزیز می خواهم اجازه فرمایید حقیر علیرضا عربی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فردوس که در جبهه فیاضه مسئول گردان بوده و در آبادان نیز با شما بودم، عصب دست خود را که البته کمال میل من است به شما هدیه نمایم. چون شما بهتر از من می توانید به محرومین جامعه خدمت نمایید. خدا این دست را به من بخشیده است و من هم آن را به شما می بخشم و گرچه هر دوی ما برای اسلام خدمت می کنیم، ولی ترجیح می دهم دست شما سالم باشد. امیدوارم بپذیرید.به امید پیروزی حق بر باطل علیرضا عربی (ابوفاضل). ۵/۱۱/۶۰

خدا به حق امام زمان اسلام را پیروز کن

جواب دفتر ریاست جمهوری اسلامی ایران به شهید عربی درباره نامه مذکور به شرح زیر است:باسمه تعالی برادر عزیز علیرضا عربی از شما به خاطر نامه پرشور و احساستان خطاب به ریاست محترم جمهوری سپاس گزاریم. به اطلاع می رسانم حال ایشان به حمد ا... خوب است و به خواست خدای توانا به زودی سلامت کامل خود را باز خواهد یافت. برایتان آرزوی سلامت و سعادت دارم.محمد پیروی معاون رئیس دفتر ریاست جمهوری در امور روابط عمومی۶/۱۱/۶۰

خواب قبل از شهادت
سردار شهید علیرضا عربی قبل از شهادت، خواب دیده بود که ۳ کبوتر در یک جایی نشسته اند دو تا از آن کبوترها پرواز کردند و رفتند. ایشان سوال کرد که این کبوتر سوم برای چه پرواز نکرد، گفته بودند این کبوتر شما هستید به زودی پرواز خواهید کرد. البته شهید این خواب را برای یکی از دوستانش تعریف کرده بود و گفته بود که تا شهید نشده ام این خواب را برای خانواده ام تعریف نکنید.

ماندگار خانم می گوید: بعد از عملیات فاو برای مرخصی به خانه آمده بود؛ موقعی بود که خانمش می خواست وضع حمل کند. هنوز تازه از راه رسیده بود که خبر آوردند «محمود کاوه» مجروح شده و حضور ایشان در جبهه ضروری است، شهید بدون هیچ درنگی عازم شد، گفتم: مادر جان شما در چنین وضعیتی نباید بروی. ایشان گفت: من باید بروم. حضور من در جبهه واجب تر است. زمانی که فرزند شهید به دنیا آمد، همسرشان خواب دید که علیرضا به او می گوید که اسم بچه را «زینب» بگذارد و به همین دلیل هم اسم بچه را زینب انتخاب کردند.

موقع شهادت برادرش حسن رضا از طرف سپاه آمدند و علیرضا را صدا زدند، ایشان رفت و بعد از مدتی آمد، آن شب را بدون این که چیزی به من بگویدو هیچ عکس العملی نشان دهد، سپری کرد. صبح گفت: حسن رضا شهید شده است و دست به درگاه خدا بلند کرد و گفت: الهی شکر که من هم برادری در راه خدا دادم.

او که به سفر معنوی حج مشرف و در سرزمین مدینه دچار بیماری شد، می گوید: این سفر حکایت مدینه و توسل به حضرت زهرا(س) را در پی داشت. وی این گونه بیان می کند: موقعی که به مدینه منوره مشرف شده بودم آن جا به سختی مریض شدم. تب زیادی داشتم خانم هایی که با من بودند از من پرسیدند: چرا شما تنها آمدید؛ باید یکی از پسرهایتان را به عنوان همراه با خود می آوردید که این جا مواظبتان باشد. من گفتم: من مادر ۲شهید هستم و همین شهدا همیشه مواظب من هستند. رئیس کاروان به من گفت: فردا شما را دکتر خواهیم برد. شب وقتی خوابیدم خواب دیدم هر دو فرزند شهیدم آمدند. یک دسته گل دست حسن رضا و یک لیف خرما دست علیرضا بود؛ یکی از آن ها یک طرف و دیگری طرف دیگر در کنارم نشستند؛ علیرضا لیف خرما را به دست من داد و گفت: مادر! این خرماها را ببر و پشت قبرستان بقیع بین مردم تقسیم کن، حالت خوب خواهد شد. صبح زود که از خواب بیدار شدم، به خانم های دیگر گفتم که برویم برای زیارت. خانم ها گفتند: شما حالتان خوب نیست باید دکتر بروید. من گفتم: من حالم خوب است باید برویم زیارت و رفتم خرما خریدم و بین مردم پشت قبرستان بقیع تقسیم کردم. بعد از چند ساعت بهبودی کامل پیدا کردم.مادر شهیدان عربی که امروز ساکن شهر مقدس مشهد است، به بیان شیرین ترین خاطره زندگی خود می پردازد و می افزاید: اواخر سال ۱۳۷۵ بود. گفته بودند از صدا و سیما می خواهند بیایند برای فیلم برداری. وقتی ساعتش شد، دیدیم مقام معظم رهبری به طور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی به خانه ما آمدند. باورم نمی شد آقای خامنه ای آمده اند، سرزده و بی خبر. آقا نشستند و احوال پرسی کردند. بعد پرسیدند پسر شما کجا شهید شدند. گفتم در کردستان.بعد «قنبر» فرزند دیگرم مدارک شهدا را آورد و یکی یکی نشان آقا داد. آقا مدارک و نامه ها را به دقت نگاه کردند تا چشم شان افتاد به آن نامه. (نامه ای که علیرضا برای ایشان نوشته بود) آقا نامه را خواندند و اشک در چشمان مبارکشان جمع شد، گویا یاد و خاطره آن زمان در ذهنشان زنده شده بود.این مادر از نحوه مطلع شدن از اسارت فرزندش غلامرضا و بازگشت او به میهن و ازدواجش با همسر برادرش سردار شهید علیرضا عربی می گوید. «ماندگار براقی» این سند ماندگار و مادر نمونه با وجود کهولت سن از مامومان نماز جماعت مسجد موسی بن جعفر(ع) در خیابان استاد یوسفی مشهد و از حاضران همیشگی در جلسه های ادعیه و قرآن این مسجد و از اعضای فعال پایگاه بسیج این مسجد است.برای ایشان آرزوی توفیق و آرزو می کنیم فرزندان شهید او در آخرت شفیع ما هم باشند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:13 توسط مدیر وبلاگ |