جمیلی-شهدا، چراغ های فروزان بر سر راه ما خاکیان هستند. آن ها رفتند تا با خون گرمشان نهال اسلام را آبیاری کنند و با انوار پرفروغ و روشنی بخششان راه و رسم صحیح زندگی را به ما بیاموزند. آن چه در پی می آید نمونه های کوچکی است از هزاران خاطره و حرف های ماندگار شاهدان قدسی استان های خراسان که امیدوارم چراغ راهمان باشد.
استفاده شخصی
کاش هرشش پسرم شهید می شدند
این روزها شهرها و روستاهای خراسان بوی شاهدان قدسی را می دهد. بوی عطر سرداران و هزاران شهید گلگون کفن که امنیت امروز جامعه ما مرهون فداکاری آنان است.
در کوچه پس کوچه های شهرها و روستاهای این خطه، خاندان معظم شاهد مایه خیر و برکت و افتخار هستند. برای گفت وگو با والده مکرمه سردار شهید «علیرضا عربی» و جهادگر شهید «حسن رضا عربی» و آزاده سرافراز دفاع مقدس «غلامرضا عربی» به حضور سرکار خانم «ماندگار براقی» می رسم، مادری تنها از خانوادهای رنج کشیده و روستایی با ۶پسر. پسر بزرگش فرمانده قرارگاه تاکتیکی حاج عمران بود و فرمانده محور عملیاتی تیپ ویژه شهدا که او را «ابوفاضل» نام نهاده بودند.
پسر دیگرش «حسن رضا» جهادگر و راننده آمبولانس و فرمانده اورژانس بهداری لشکر ۲۱ امام رضا(ع) بود. غلامرضا هم اهل جبهه بود و دراین راه پس از آن که به اسارت گرفته شد، ۷سال در زندان بعثیان شکنجه های سخت و طاقت فرسا را تحمل کرد و جانباز شد.
وقتی با خانم ماندگار براقی هم کلام می شوم، با روحیه ای بالا می گوید: خدا را شاکرم که مادر شهید هستم و می توانم تا حدودی سرم را جلوی بی بی دو عالم حضرت زهرا(س) بلند کنم. افتخارم این است که مادر شهیدم. به من می گفتند مادر بچه ها. آخرمن شش پسر داشتم. همه را فرستادم جبهه. پسر بزرگم علیرضا بود که در جبهه به او می گفتند «ابوفاضل». پسر دیگرم «غلامرضا» درعملیات خیبر اسیر شد. چون علیرضا نمی خواست عراقی ها بفهمند که آن «عربی» اسیر، با این «عربی» فرمانده نسبتی دارد، برایش لقب گذاشته بودند و صدایش می زدند «ابوفاضل». همه پسرهایم، جان فدای پسرهای فاطمه (س) بودند.
ابوفاضل میاندار هیئت بود و جلوی هیئت چاووشی می کرد. حسن رضا هم که در عملیات خیبر شهید شد، قبل از انقلاب جلوی حرم امام رضا(ع) کتاب نوحه می فروخت؛ بعدش پاسدار شد و رفت جبهه. چند بار هم مجروح شد. راننده آمبولانس بود و آخرش به دیدار حق شتافت.
پسرهای دیگرم هم، همه پاسدار انقلاب بوده و هستند. «ماندگار براقی» شیرزن ۷۶ساله اهل شهر آیسک از توابع خراسان جنوبی که امروز مجاور آقا امام رضا(ع) است، می گوید: در راز و نیازهای خود با بی بی فاطمه زهرا(س) می گویم، چرا همه پسرهایم شهید نشدند. موقع جنگ که بود از این شش پسر، یکی می رفت، یکی می آمد. دو تا می رفت، یکی می آمد. گاهی پنج نفرشان باهم جبهه بودند. حسن که شهید شد، غلامرضا هم اسیر شد، شوهرم دلش به ابوفاضل خوش بود. وقتی ابوفاضل شهید شد، کمرش شکست، «استاد میرزا» بعد از شهادت او حال و حوصله ای نداشت، نه شعری می گفت و نه کفاشی می کرد.
سردار شهید ابوفاضلعلیرضا متولد شب پنجم خرداد ۱۳۳۳ در «آیسک» بود؛ آن روزها آیسک روستایی بود در ۲۴کیلومتری فردوس. اولین فرزند خانواده بود که زنده مانده بود. در شرایطی که با وجود فقر و نداری، اعتماد و ایمان، پایه های اصلی زندگی شرافتمندانه این خانواده بود، رشد کرد و مردانگی و بزرگی آموخت. قرآن را هم در مکتب خانه مرحوم آخوند کربلایی محمدجوان آموخت و وارد دبستان شد.
این مادر فداکار می گوید:پسرم دوره ابتدایی را در مدرسه شهاب (جلال آل احمد) در آیسک آغاز کرد و برای تامین مخارج زندگی، ترک تحصیل کرد و در نوجوانی کمک حال پدر بود. در ۲۰سالگی هم به خدمت زیر پرچم رفت و در سربازی بارها در دفاع از سربازان با افسران مافوق درگیر شد و به همین علت از پادگان تربت حیدریه به پیرانشهر در استان کردستان تبعید شد. علیرضا وقتی از سربازی برگشت، ازدواج کرد که ثمره آن ۳دختر و یک پسر بود. وقتی نام آیت ا... خمینی (ره) بر زبان ها افتاد، علیرضا به مطالعه رساله امام (ره) و کتاب های سیاسی پرداخت. ماندگار براقی می افزاید: بین سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ مبارزه علنی خود را علیه رژیم با پخش عکس ها و اعلامیه های حضرت امام و شرکت در جلسه ها و تظاهرات آغاز کرد. به همراه دوستان جوانش، هیئت علی اصغر را در آیسک تاسیس کرد که همین هیئت، به کانون مبارزه با طاغوت و افشاگری علیه حزب رستاخیز تبدیل شد.
علیرضا از جمله عوامل اصلی راه اندازی راه پیمایی و مسلح کردن مردم در شهرستان فردوس بود.
او در کارگاه جوشکاری خود، شب ها تا دیروقت شمشیر می ساخت و صبح در میان تظاهرکنندگان توزیع می کرد.
به گفته او علیرضا در همین سال ها، شب های ماه رمضان به مناجات و قرائت دعای سحر می پرداخت و اذان می گفت. میان دار هیئت بود و جلوی دسته های عزاداری چاووشی می کرد و با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فردوس، جزو اولین کسانی بود که لباس سبز پاسداری پوشید. وی در سال های اول پیروزی انقلاب، نمایندگی دادستانی و کمیته امداد را در منطقه روستایی برعهده داشت.
سردار شهید علیرضا عربی، مدتی به عنوان محافظ نماینده مردم فردوس و طبس در مجلس شورای اسلامی - مرحوم حجت الاسلام حاج اسماعیل فردوسی پور- انجام وظیفه می کرد که با شروع تجاوز نظامی حزب بعث عراق به ایران و آغاز جنگ، در ماه های نخست جنگ خود را به اهواز رساند و در منطقه دب حردان، حمیدیه، هویزه و سوسنگرد با شهید چمران همکاری و درعملیات شکست محاصره آبادان شرکت کرد.
این شهید عزیز با توجه به خلوص، تقوا و شجاعت وصف ناپذیرش، به سرعت به رده های فرماندهی رسید و از آن جا که یکی از برادرانش در عملیات خیبر اسیر شده بود، برای این که دشمن از ارتباط فامیلی بین آن ها مطلع نشود، هم رزمانش در جبهه با توجه به شجاعت و دلاوری اش او را «ابوفاضل» یا «برادر عرب» صدا می زدند. ابوفاضل در بیشتر عملیات ها به عنوان فرمانده شرکت می کرد. از آن جمله فرماندهی خط ابوشهاب، فرماندهی گردان نازعات از تیپ ۲۱ امام رضا(ع) و واحد طرح و عملیات لشکر ویژه شهدا را عهده دار بود.
ابوفاضل یکی از یاران و فرماندهان مورد اعتماد سردار بزرگ سپاه اسلام شهید «محمود کاوه» بود. به طوری که، هنگامی که کاوه در منطقه حاج عمران مجروح شد، بلافاصله به وسیله تلگراف از ابوفاضل که در مرخصی به سر می برد، خواسته شد که در خط مقدم حضور پیدا کند.
علیرضا پس از رسیدن تلگراف، بی درنگ درحالی که هنوز سه روز از مرخصی بیست روزه اش را گذرانده بود،عازم کردستان شد و به محض رسیدن، کار شناسایی را آغاز کرد و همان شب یعنی در ۲۲مرداد ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و سینه به شهادت رسید.
مادرش می گوید: وقتی جنازه اش به فردوس منتقل شد همسرش برای به دنیاآوردن آخرین فرزندش، در بیمارستان بستری بود.
ماندگار براقی، مادر ۲شهید و یک آزاده، در بیان خاطراتش از سردار شهید علیرضا عربی می گوید: شب عروسی شهید، اقوام وخویشان اصرار داشتند که مراسم را در سه شب بگیرند، ولی ایشان قبول نکرد و گفت باید مراسم عروسی در یک شب انجام شود و همگی بیایند در همین جا شام بخورند تا هم دردسر ما کمتر باشد و هم صرفه جویی شود. بعد مجلس ساده ای را در یک شب گرفتیم. ایشان و همسرشان با مهریه ای بسیار ساده ازدواج کردند.
خاطره مشارکت این شهید بزرگوار در راه پیمایی های ایام پیروزی انقلاب نیز شنیدنی است مادر این شهید می گوید: چون شهید دکان جوشکاری داشت، تعدادی شمشیر درست کرده بود و به دست مردم داده بود. او می گفت: حال که ماموران رژیم اسلحه دارند ما هم باید اسلحه داشته باشیم تا با آن ها مبارزه کنیم.
قصه اهدای دستعین نامه به این شرح است:
باسمه تعالی خدمت با شرافت برادر مهربان و از چشم بهترم ریاست جمهوری اسلامی ایران آقای سیدعلی خامنهای. دام ظله العالی.سلام عرض می کنم، امیدوارم حال مبارک شما خوب و خوش باشد. برادرجان در بین مردم شایعه است در حادثه انفجار بمب ساعتی، کارآیی دست شما تقلیل پیدا کرده است و من از شنیدن آن بسیار متاثر شده و از شما برادر عزیز می خواهم اجازه فرمایید حقیر علیرضا عربی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فردوس که در جبهه فیاضه مسئول گردان بوده و در آبادان نیز با شما بودم، عصب دست خود را که البته کمال میل من است به شما هدیه نمایم. چون شما بهتر از من می توانید به محرومین جامعه خدمت نمایید. خدا این دست را به من بخشیده است و من هم آن را به شما می بخشم و گرچه هر دوی ما برای اسلام خدمت می کنیم، ولی ترجیح می دهم دست شما سالم باشد. امیدوارم بپذیرید.به امید پیروزی حق بر باطل علیرضا عربی (ابوفاضل). ۵/۱۱/۶۰
خدا به حق امام زمان اسلام را پیروز کن
جواب دفتر ریاست جمهوری اسلامی ایران به شهید عربی درباره نامه مذکور به شرح زیر است:باسمه تعالی برادر عزیز علیرضا عربی از شما به خاطر نامه پرشور و احساستان خطاب به ریاست محترم جمهوری سپاس گزاریم. به اطلاع می رسانم حال ایشان به حمد ا... خوب است و به خواست خدای توانا به زودی سلامت کامل خود را باز خواهد یافت. برایتان آرزوی سلامت و سعادت دارم.محمد پیروی معاون رئیس دفتر ریاست جمهوری در امور روابط عمومی۶/۱۱/۶۰
خواب قبل از شهادتماندگار خانم می گوید: بعد از عملیات فاو برای مرخصی به خانه آمده بود؛ موقعی بود که خانمش می خواست وضع حمل کند. هنوز تازه از راه رسیده بود که خبر آوردند «محمود کاوه» مجروح شده و حضور ایشان در جبهه ضروری است، شهید بدون هیچ درنگی عازم شد، گفتم: مادر جان شما در چنین وضعیتی نباید بروی. ایشان گفت: من باید بروم. حضور من در جبهه واجب تر است. زمانی که فرزند شهید به دنیا آمد، همسرشان خواب دید که علیرضا به او می گوید که اسم بچه را «زینب» بگذارد و به همین دلیل هم اسم بچه را زینب انتخاب کردند.
موقع شهادت برادرش حسن رضا از طرف سپاه آمدند و علیرضا را صدا زدند، ایشان رفت و بعد از مدتی آمد، آن شب را بدون این که چیزی به من بگویدو هیچ عکس العملی نشان دهد، سپری کرد. صبح گفت: حسن رضا شهید شده است و دست به درگاه خدا بلند کرد و گفت: الهی شکر که من هم برادری در راه خدا دادم.
او که به سفر معنوی حج مشرف و در سرزمین مدینه دچار بیماری شد، می گوید: این سفر حکایت مدینه و توسل به حضرت زهرا(س) را در پی داشت. وی این گونه بیان می کند: موقعی که به مدینه منوره مشرف شده بودم آن جا به سختی مریض شدم. تب زیادی داشتم خانم هایی که با من بودند از من پرسیدند: چرا شما تنها آمدید؛ باید یکی از پسرهایتان را به عنوان همراه با خود می آوردید که این جا مواظبتان باشد. من گفتم: من مادر ۲شهید هستم و همین شهدا همیشه مواظب من هستند. رئیس کاروان به من گفت: فردا شما را دکتر خواهیم برد. شب وقتی خوابیدم خواب دیدم هر دو فرزند شهیدم آمدند. یک دسته گل دست حسن رضا و یک لیف خرما دست علیرضا بود؛ یکی از آن ها یک طرف و دیگری طرف دیگر در کنارم نشستند؛ علیرضا لیف خرما را به دست من داد و گفت: مادر! این خرماها را ببر و پشت قبرستان بقیع بین مردم تقسیم کن، حالت خوب خواهد شد. صبح زود که از خواب بیدار شدم، به خانم های دیگر گفتم که برویم برای زیارت. خانم ها گفتند: شما حالتان خوب نیست باید دکتر بروید. من گفتم: من حالم خوب است باید برویم زیارت و رفتم خرما خریدم و بین مردم پشت قبرستان بقیع تقسیم کردم. بعد از چند ساعت بهبودی کامل پیدا کردم.مادر شهیدان عربی که امروز ساکن شهر مقدس مشهد است، به بیان شیرین ترین خاطره زندگی خود می پردازد و می افزاید: اواخر سال ۱۳۷۵ بود. گفته بودند از صدا و سیما می خواهند بیایند برای فیلم برداری. وقتی ساعتش شد، دیدیم مقام معظم رهبری به طور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی به خانه ما آمدند. باورم نمی شد آقای خامنه ای آمده اند، سرزده و بی خبر. آقا نشستند و احوال پرسی کردند. بعد پرسیدند پسر شما کجا شهید شدند. گفتم در کردستان.بعد «قنبر» فرزند دیگرم مدارک شهدا را آورد و یکی یکی نشان آقا داد. آقا مدارک و نامه ها را به دقت نگاه کردند تا چشم شان افتاد به آن نامه. (نامه ای که علیرضا برای ایشان نوشته بود) آقا نامه را خواندند و اشک در چشمان مبارکشان جمع شد، گویا یاد و خاطره آن زمان در ذهنشان زنده شده بود.این مادر از نحوه مطلع شدن از اسارت فرزندش غلامرضا و بازگشت او به میهن و ازدواجش با همسر برادرش سردار شهید علیرضا عربی می گوید. «ماندگار براقی» این سند ماندگار و مادر نمونه با وجود کهولت سن از مامومان نماز جماعت مسجد موسی بن جعفر(ع) در خیابان استاد یوسفی مشهد و از حاضران همیشگی در جلسه های ادعیه و قرآن این مسجد و از اعضای فعال پایگاه بسیج این مسجد است.برای ایشان آرزوی توفیق و آرزو می کنیم فرزندان شهید او در آخرت شفیع ما هم باشند